می خواهم چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
که تشنجِ گاه به گاهِ تبواژه ای دلم را نلرزاند!
نه این چند صباح، که همیشه تورا
وخودم رابه خدا سپرده ام !
ازاوپنهان نیست، از تو چه پنهان
با آنکه بزرگ شده ام
و کفشهای کودکی تاول به پاهایم نشانده
کودکانه تر ازآنم که تاب بیاورم
دردی را که به آن نُقل چسبانده ام
تا نَقلِ گمانِ شیرینش آرامم کند!!
همین که تورا بومی کشم کافی نیست
اما، قانع ترازآنی ام که گمان می کنی
اصلا بگذارساده بگویم
من از آوازهایی که نُت می دهند به من تا نامِ تو
شانه خالی نمی کنم
حالاببین تا کجایِ حنجره ام از تو لبریز است...
باید چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
بنشینم زیرِسایه یِ همین که هستی کافیست
بی آنکه غصه دارت کنم!
بینشنم و کسالت جاده را برسرفاصله آوار کنم
و تمامِ شبزدگی هایم رایکجا بگریم!
همین دیشب بود
که تو را درآغوشِ چند ستاره پیچاندم
ودرپیله ی تابستانی تنت
پروانه شدم
رازشدم
و بعد رسوای همان وسوسه ی پرواز!
باید چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
بنشینم درحیاطِ نیمه روشنِ دلگرفتگیهایم
وچای بنوشم
و باز بگویم:
همین که ندیده تماشایم می کنی کافی نیست!
اما امید وارترازآنی ام که گمان می کنی
خلاصه ...
بیکار نمی نشینم
درخانه ام پرده ای می کشم ازرویاهایم با تو !!
آویخته از آنسوی خورشید ،تا این سوی دلتنگی
می دانستی؟
نقاش هم شده ام!!
بس که تورا نقش بستم به پرده های سپیدی
که یلدایِ سرخ ترین چشمهای من است!
و درآخر...
دوستم داشته باش،همین!
شاعرِخوبی نشدم ، اما...
نقاش خوبی که می شوم با تو