لولیان ِ ساکن ِ گیج گاه !
یکی یکی شاعر می شوند
و سرم گیج می رود
وقتی که سپید می خوانند
- در عمق آینه -

دیگر شک برده ام بر عدالت ِ مهرت ، مهربانو
ای بانوی ستارگان ِ  ترازو بر دست !
که این چنین سرما زا  ،
چشم میگردانی
و زمستان می تکانی !

حال که دست بر دستان برودت می سایی
دست از آستین ِ ذهنم بردار .
اندوه من از برفی نیست
که بر عمق آینه می نشانی !
کهولت آینه هرگز جانم را نمی کاهد

تمام ِ حسرتم
از عشق ِ تازه ایست که در دلم
حکم ِ تعلیق خورده است !

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 9:44  توسط محمد  |