تو هم مثل مني يا نه ؟

و گاهي از خدا دل ميكني يا نه ؟

تو هم وقتي كه از مشروب ِ‌ شعر و شور مي نوشي

به دنيا حرف ِ بد بد مي زني يا نه؟

به درد آبستني يا نه؟

تو هم ديوانه اي آيا ؟

براي سوختن پروانه اي آيا ؟

تو هم وقتي كه مي رقصد به روي گونه ات اشكي

دچار ِحسرت ِ يك شانه اي آيا ؟‌

به مردن قانعي آيا ؟

منم مثل توئم ، آري

اسير روزمرگي هاي تكراري

منم مثل تو

خورشيدم كبود از تركه ي شب شد

گرفتارم، گرفتار ِ‌ گرفتاري

اسير ِ‌رنج اجباري

دلم تنگ است از دوري

بميرد كاش اين لحظات ِ رنجوري

عجب سخت است اندوه ِ‌ضخيمي در دلت باشد

و با اين زخم ِ‌مهلك باز مجبوري بخندي كاملا زوري

من از اين خنده بيزارم

هميشه پشت ِ خنده گريه مي بارم

پر از اشكم،

پر از آهم،

پر از سرگيجه ي مزمن و

دارم گيج گيجي واژه مي كارم درون ِ شعر ِ تبدارم

تو از حال من آگاهي

تو ميداني چرا بد مي شوم گاهي

كه انگاري به روي بخت ِ من يك بختك افتاده

منو يك مشت فكر ِ درهم و واهي

از این دردم نمی کاهی ؟

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 9:9  توسط محمد  |