در حوالی ِ لبخند ِ قوز کرده ام
آرام تر پلک بردار به رفتن 
بنشین
کنار شب ِ  پلاسیده ی  بی خورشید
بی آنکه دهانت شکل ِ خواب بگیرد !

به من نگاه کن
هیبت مردی که قد می کشد در چشمت ،
مردی  که تمام ِ شب
جرعه نوش بوده  از
اندوه ِ پنجره ای تر از تاریکی  
و حالا خنده  بالا می آورد
به همت ِ  انگشت ِ اشاره ی  جنون

شاید تو بدانی کدامم 
بگو
نقش ِ  یخ بسته ی کدام  سلامم   ؟
که دست ِ صدایم هرگز به آسمان نمی رسد
و لبانم
در آه ِ حسرت خوشه ی خورشید خشکیده است

لبخند ِ نقاشی شده از برق ِ صاعقه ام شاید ؟!

اصلا
لبان ِ ترک خورده ی کدام  شکوفه ام به راستی
که در زمهریر نیز آغوش گشوده ام 
اینگونه  که می بینی
شکفته ام به تبسم
در برف
دیوانه ام  بانو   ؟

دیوانه ام
آری ...
و دوان
پی ِ ابری که خورشید را زیر بغل گذاشته و ُ می دود
و من چقدر دیوانه ترم حالا  ....
دیوانه تر از آنم
که کودکی ام  را هنوز در جا مدادی ام تیمار میکنم
و آرزو  می لرزانم
در گوش ِ پرّه های دوچرخه !

این آخرین آرزوی من است  که می چرخد و ُ  می لرزد !
قبل از آنکه عشق را بزرگ شوم
و دریابم
فاصله زخم ِ ناسور ِ صبر ِ ثانیه هاست

آه ...
کاش خورشید در همین خیابان ِ  پشتی دکه داشت
تا جای سیگار و سرفه
تنها یک پنجره صبح می خریدم
این
آخرین آرزوی من است  .....

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی ۱۳۹۰ساعت 10:59  توسط محمد  |