به من نگاه کن
هیبت مردی که قد می کشد در چشمت ،
مردی که تمام ِ شب
جرعه نوش بوده از
اندوه ِ پنجره ای تر از تاریکی
و حالا خنده بالا می آورد
به همت ِ انگشت ِ اشاره ی جنون
شاید تو بدانی کدامم
بگو
نقش ِ یخ بسته ی کدام سلامم ؟
که دست ِ صدایم هرگز به آسمان نمی رسد
و لبانم
در آه ِ حسرت خوشه ی خورشید خشکیده است
لبخند ِ نقاشی شده از برق ِ صاعقه ام شاید ؟!
اصلا
لبان ِ ترک خورده ی کدام شکوفه ام به راستی
که در زمهریر نیز آغوش گشوده ام
اینگونه که می بینی
شکفته ام به تبسم
در برف
دیوانه ام بانو ؟
دیوانه ام
آری ...
و دوان
پی ِ ابری که خورشید را زیر بغل گذاشته و ُ می دود
و من چقدر دیوانه ترم حالا ....
دیوانه تر از آنم
که کودکی ام را هنوز در جا مدادی ام تیمار میکنم
و آرزو می لرزانم
در گوش ِ پرّه های دوچرخه !
این آخرین آرزوی من است که می چرخد و ُ می لرزد !
قبل از آنکه عشق را بزرگ شوم
و دریابم
فاصله زخم ِ ناسور ِ صبر ِ ثانیه هاست
آه ...
کاش خورشید در همین خیابان ِ پشتی دکه داشت
تا جای سیگار و سرفه
تنها یک پنجره صبح می خریدم
این
آخرین آرزوی من است .....