بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر

تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی

دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟

مگر چه می شود ؟

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟

من به همکلامی با کاغذ

و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم

تو رضایت نمی دهی ؟


باور کن گریستن تقدیر تمام من است

دیگر به کجای ابرها بر می خورد

که من هم بی امان برای تو ببارم ؟

می بخشی  نازنین

همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم

اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد

دیگر برو   

دل نگران هم نباش

پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد

قول می دهم فردا کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم

در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی

مرا خواهی دید

قول می دهم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:49  توسط محمد  |