کاش می دیدی  !

تنها یک تصویر
از پنجره چشمت
کافی بود
تا مرا شاعر بخوانند
و هورا بکشند برایت در شعر !

حالا دیگر 
نه دربند می خواهم
نه درکه
دیگر آلوی هیچ یادی
خاطرم را آب نمی اندازد !
قلمرو ِ همین میز مرا بس
وقتی در آسمان ِ شیشه ای
چشم می پرانم !

نمی خواهم هیچ پرنده ای بداند
در حریر ِ آبی ِ اوج
بر پرتو ِ گیسوان ِ کدام ستاره خواهم نشست !
می ترسم چشم ِ پروازم را
چشم بزنند

بگذار
تا وقتی از ماه گذر نکرده ام
نامت
در بستر ِ شعرم نهان باشد
از تاریکی ناگهانی روز می ترسم
از تو چه پنهان ، دیشب
در ته مانده ی قهوه ی خوابم

نقش ِ تبانی ِ ماه با خدا می رقصید

+ نوشته شده در  یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:26  توسط محمد  |