با همین کام
که چراغ می شود سیگار در سرم
می آیم تا تو ،
از پنجره ی رو به دیواری
که لبخند خسته ات را
مومیایی کرده است
در حافظه ی چشمان ِ بسته ام
آه ....
چشم بسته می بینم
مردی با نفسهای عریان
حفر میکند پای چشمهای تو را
و من ناگزیر
با گوشه ی عرق کرده دامنت
-از حرارت انار -
خنده ام را پاک میکنم
تا گلوی تمام ِ یادها
با طلایی ِ حلقه ی دستت
حلق آویز شود !
حالا خوب می فهمم
چرا در کوچه های خیال
زیر پای لنگ ِ خاطره
سنگ فراموشی ریخته ای !
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:1 توسط محمد
|