
حرف میان ما
تنها سکوت بود
که آنهم شکسته شد
با گریه های من .....
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر ۱۳۸۴ساعت 19:59 توسط محمد
|
پر ِ من باز ، ولی رفته ز یادم پرواز
من که پرواز ندانم چه کنم با پرِ ِ باز
+
نوشته شده در بیست و دوم مهر ۱۳۸۴ساعت 16:23 توسط محمد
|
هرروز
در زندان خود
پرسه زنان
ميپرسم از زندانيان ديگر هم بند
مانده از امروز
تا روز رهايي
چند؟
+
نوشته شده در بیستم مهر ۱۳۸۴ساعت 10:10 توسط محمد
|
اين عينك سياهت را بردار دلبرم
اين جا كسي تو را نمي شناسد
هر شب شب تولد توست
و چشم روشني هيجان است
در چشم هاي ما
از ژرفناي آينه ي روبه رو
خورشيد كوچكي را انتخاب كن
و حلقه كن به انگشتت
يا نيمتاج روي موي سياهت
فرقي نمي كند ، در هر حال
اين جا تو را با نام مستعار شناسايي كردند
نامي شبيه معشوق
لطفا
آهوي خسته را كه به اين كافه سركشيد
و پوزه روي ساق تو مي سايد
با پنجه ي لطيف نوازش كن
+
نوشته شده در نوزدهم مهر ۱۳۸۴ساعت 15:0 توسط محمد
|

به سراغ من اگر آمدي براي من اي مهربان
دستمالي سفيد
پاکتي سيگار
گزيده ي اشعار فروغ
و تحملي طولاني بياور
احتمال گريستن ما بسيار است
+
نوشته شده در هجدهم مهر ۱۳۸۴ساعت 10:57 توسط محمد
|