غریب شد بهار در دستانم
بس که سبز شدند حسرت هایِ مدام
و تکرارشان
سرخورده تر از هر نگاهِ مغمومی کور شدند و بعد هم لال
و دیگر هیچ وقت صدا به صدا نرسید
من ماندم و اشاره و ایما
من ماندم و هر آنچه گذشت...
این روز هم، چون تمام آن هر آنچه ها می گذرد
و من باز هم
بی نام و بی نشان
عاشقانه به جان می خرم
ناز فصلهایِ نیامده را...
می خواهم چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
که تشنجِ گاه به گاهِ تبواژه ای دلم را نلرزاند!
نه این چند صباح، که همیشه تورا
وخودم رابه خدا سپرده ام !
ازاوپنهان نیست، از تو چه پنهان
با آنکه بزرگ شده ام
و کفشهای کودکی تاول به پاهایم نشانده
کودکانه تر ازآنم که تاب بیاورم
دردی را که به آن نُقل چسبانده ام
تا نَقلِ گمانِ شیرینش آرامم کند!!
همین که تورا بومی کشم کافی نیست
اما، قانع ترازآنی ام که گمان می کنی
اصلا بگذارساده بگویم
من از آوازهایی که نُت می دهند به من تا نامِ تو
شانه خالی نمی کنم
حالاببین تا کجایِ حنجره ام از تو لبریز است...
باید چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
بنشینم زیرِسایه یِ همین که هستی کافیست
بی آنکه غصه دارت کنم!
بینشنم و کسالت جاده را برسرفاصله آوار کنم
و تمامِ شبزدگی هایم رایکجا بگریم!
همین دیشب بود
که تو را درآغوشِ چند ستاره پیچاندم
ودرپیله ی تابستانی تنت
پروانه شدم
رازشدم
و بعد رسوای همان وسوسه ی پرواز!
باید چند صباحی بروم...
بروم کنج تعطیلاتی زود گذر
بنشینم درحیاطِ نیمه روشنِ دلگرفتگیهایم
وچای بنوشم
و باز بگویم:
همین که ندیده تماشایم می کنی کافی نیست!
اما امید وارترازآنی ام که گمان می کنی
خلاصه ...
بیکار نمی نشینم
درخانه ام پرده ای می کشم ازرویاهایم با تو !!
آویخته از آنسوی خورشید ،تا این سوی دلتنگی
می دانستی؟
نقاش هم شده ام!!
بس که تورا نقش بستم به پرده های سپیدی
که یلدایِ سرخ ترین چشمهای من است!
و درآخر...
دوستم داشته باش،همین!
شاعرِخوبی نشدم ، اما...
نقاش خوبی که می شوم با تو
و گاهي از خدا دل ميكني يا نه ؟
تو هم وقتي كه از مشروب ِ شعر و شور مي نوشي
به دنيا حرف ِ بد بد مي زني يا نه؟
به درد آبستني يا نه؟
تو هم ديوانه اي آيا ؟
براي سوختن پروانه اي آيا ؟
تو هم وقتي كه مي رقصد به روي گونه ات اشكي
دچار ِحسرت ِ يك شانه اي آيا ؟
به مردن قانعي آيا ؟
منم مثل توئم ، آري
اسير روزمرگي هاي تكراري
منم مثل تو
خورشيدم كبود از تركه ي شب شد
گرفتارم، گرفتار ِ گرفتاري
اسير ِرنج اجباري
دلم تنگ است از دوري
بميرد كاش اين لحظات ِ رنجوري
عجب سخت است اندوه ِضخيمي در دلت باشد
و با اين زخم ِمهلك باز مجبوري بخندي كاملا زوري
من از اين خنده بيزارم
هميشه پشت ِ خنده گريه مي بارم
پر از اشكم،
پر از آهم،
پر از سرگيجه ي مزمن و
دارم گيج گيجي واژه مي كارم درون ِ شعر ِ تبدارم
تو از حال من آگاهي
تو ميداني چرا بد مي شوم گاهي
كه انگاري به روي بخت ِ من يك بختك افتاده
منو يك مشت فكر ِ درهم و واهي
از این دردم نمی کاهی ؟
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟
مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من به همکلامی با کاغذ
و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام من است
دیگر به کجای ابرها بر می خورد
که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می بخشی نازنین
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر برو
دل نگران هم نباش
پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول می دهم فردا
کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
قول می دهم
به من نگاه کن
هیبت مردی که قد می کشد در چشمت ،
مردی که تمام ِ شب
جرعه نوش بوده از
اندوه ِ پنجره ای تر از تاریکی
و حالا خنده بالا می آورد
به همت ِ انگشت ِ اشاره ی جنون
شاید تو بدانی کدامم
بگو
نقش ِ یخ بسته ی کدام سلامم ؟
که دست ِ صدایم هرگز به آسمان نمی رسد
و لبانم
در آه ِ حسرت خوشه ی خورشید خشکیده است
لبخند ِ نقاشی شده از برق ِ صاعقه ام شاید ؟!
اصلا
لبان ِ ترک خورده ی کدام شکوفه ام به راستی
که در زمهریر نیز آغوش گشوده ام
اینگونه که می بینی
شکفته ام به تبسم
در برف
دیوانه ام بانو ؟
دیوانه ام
آری ...
و دوان
پی ِ ابری که خورشید را زیر بغل گذاشته و ُ می دود
و من چقدر دیوانه ترم حالا ....
دیوانه تر از آنم
که کودکی ام را هنوز در جا مدادی ام تیمار میکنم
و آرزو می لرزانم
در گوش ِ پرّه های دوچرخه !
این آخرین آرزوی من است که می چرخد و ُ می لرزد !
قبل از آنکه عشق را بزرگ شوم
و دریابم
فاصله زخم ِ ناسور ِ صبر ِ ثانیه هاست
آه ...
کاش خورشید در همین خیابان ِ پشتی دکه داشت
تا جای سیگار و سرفه
تنها یک پنجره صبح می خریدم
این
آخرین آرزوی من است .....
کاش می دیدی !
تنها یک تصویرنقش ِ تبانی ِ ماه با خدا می رقصید
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!
با خورشيد در کوچه های قديمی
دست در دست می روم
و با هر خاطره سخنی می گويم
کاش آرامش, تابستانی را
از آن کوچه های کويری
تا به اين بهاران, تنهايی
راهی بود
کاش
هر لحظه را
نه دو راهی بود
نگاه کن
تمام خانه ام همرنگ چشم توست
...
شب، شبي بود غمانگيز كه آزارم داد
خلوتي بود غمآميز كه آزارم داد
كاسهاي دست تو و باقي اين ظرف تهي
دلم از صبر تو لبريز كه آزارم داد
فصلها يك غم مبهم شد ومن
خسته از حسرت پاييز كه آزارم داد
آخرين عابر اين كوچه منم
سايهيِ پشت سرم نيز كه آزارم داد
دردهاي دلِ تنهاي من از شعر بپرس
از غزل حس گلاويز كه آزارم داد
ماه هم ديد كه خاتون غزلهاي شبم
نيمه شب بر در دهليز كه آزارم داد
لحظهي شرجيِ ديدار تو آميخته بود
با سكوت شب شاليز كه آزارم داد
بعد از آن آه خودت مي داني
اين همه غصهيِ يكريز كه آزارم داد
خاطراتم به فراموشي مطلق پيوست
غير يك حرف و يك چيز كه آزارم داد
امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
باران دوباره كوفتن آغاز كرده بود
بر شيشه هاي پنجره ي كوچك اتاق
خاكستر سپيد هزاران خيال دور
دامن گشوده بود به ويرانه ي اجاق
من آمدم به سوي تو ، بي هيچ آرزوي
بي هيچ اشتياق
زاغان ، درون كوچه ي تاريك آسمان
پر مي زدند مست
اين ، نعره مي كشيد كه دست سياه شب
خورشيد را ربود
آن ، نعره ميكشيد كه مشت درشت كوه
خورشيد را شكست
پوشيده بود چشمه ي ماه از غبار ابر
شب ، كور بود و پنجره كور و ستاره كور
مي سوخت در اجاق فرزوان چشم تو
رؤياي روزهاي خوش و قصه هاي دور
برخاستي كه حلقه كني دست خويش را
بر گرد گردنم
اما دلم به گفتن حرفي رضا نداد
تا پرسم : اين تويي و ، تو گويي كه : اين منم
يك لحظه بي اشاره و يك لحظه بي سخن
با هم گريستيم
يك لحظه در كنار هم و بي خبر ز هم
مانديم و زيستيم
باران گريه كوفتن آغاز كرده بود
بر شيشه هاي پنجره ي ديدگان تو
چون بغض در گلوي شب بي صدا شكست
آميخت سرگذشت من و داستان تو
ما چون دو برگ همزاد از شاخ يك درخت
بر خاك ريختيم
برگها زرد شده اند ديگر
از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند
پاييز اگر آمده باشی
يادمانی از بهار نمی يابی
که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است
برگهايی که با بهار آمده بودند
با پاييز رفتند
پاييز اگر آمده باشی
زمستان در انتظار تست
می رسد پيش از آنکه اميد به بهاری باز جوانه زند
کلبه اي خواهم ساخت
توي دشت تاريک شده و مغرور چشمانت
آتشي مي سازم
تا که روشن کند اين شب تاريک و سياه
تا که دود بماند روي ذهنت باقي
تا که اينبار با هم بشويم خاکستر
آخر اين ابر خالي مي کند اين بغض سنگين شده و اخمش را
خواب مي بارد توي اين دشت تاريک نگاه
خوابي پر از وسعت بي اندازه و بي رحم خاطره ها
جاي پايش اشکي ست
لب دروازه مسدودشده در چشمانت
محبوس شدم من امشب
هاي اي افسونگر
حجم خون ميشکند سد شفاف شده وشيشه اي چشمت را
گويي اين بار اين سيل
مردم چشم تو را خواهد شست
و تنها من آنجا هستم
مي نشينم مسرور
مهيا مي کنم نغمه اي از لرزش و
عاقبت مي گردم سوي قلبت راهي
تو خودت ميداني
در کلبه سوخته ي من در چشمت
هيچ نشاني نمانده ست از من باقي
جهان در عین پیوستگی به طور جذبه آوری گسسته است
مثل اقیانوس ها که قد کشیده اند بین ما
اگر چه فاصله مان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب
بیگانگی در عین یگانه بودن
نشانه ها گم نمی شوند
چشم هایت را به تاریکی عادت بده ،
با تو هیچ
و تمام می شوم با تو من
بغض مانده در گلوی من است
این صدا
صدای پریشانی و
ریزش برگ های پائیزی من است
تو بگو
ای چکاوک شوخ طبع ایستاده بر شاخه ی بهار
زچه روی خاموشی و
سخن نمی گویی؟

ای شراب ناب آمال آرزوهای من،
ای کمین کرده در مخمل و یاسمن،
ای صاحب تمامی احساس من، گمان مبری که بر نوشیدنت شک کرده ام،
ولی با این کار ننگ را بر پیشانیت حک کرده ام،
حالیا،
من کجا و تو کجا؟
تهیدستی من کجا و بالا نشینی تو کجا؟
نا امیدی من کجا و عشرت گذینی تو کجا؟
از کجا که تو چالاک و روان را ماندگار پیری نکنم؟
یا تو را بر سر دار فقیری نکنم؟
چنان جان باخته توام که نخواهم تو را مرداب کنم،
چنان دیوانه توام که نخواهم تو را خواب کنم،
ای دلبر بانو گرت این حادثه را در طلبی،
تو بدان یوم دگر زین هوست در غضبی،
میدانم عاقبت این عشق چیست،
فرومایگی بندگی شرمندگیست،
من میسوزم چو آتش این عشق در برم است،
وگر بی پروایی کنم سهم تو خاکسترم است،
من اگر بهره تو یک شب خواستم؛ جای تب نیست،
ولی آخر این حرف یک شب و صد شب نیست،
جز این دل من دارایی ندارم،
وز تو من تمنایی ندارم،
کیم من که تمنا کنم قامت آن زیبا را،
به چه جرات شکنم حرمت آن رعنا را،
چه شرابی من نثار چشم خمار تو کنم؟
آره باید خودمو غصه دار تو کنم،
من آخه دلم نمی یاد تو با غم همخانه بشی،
شریک غصه های من دیوانه بشی
چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستی
با همان بالهایی که دیگر ندارم
خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند
پروانه نیستم هنوز
چه خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب
اما
پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی
" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "
دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟
می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است
می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک...
دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیال و خاطره و امید
سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
دلم نمی آید
تنهایش رها کنم
راستی
اگر
بماند برای مجالی دیگر
شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...
همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کجایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری ناگزیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت
پیچک صفت کمرم بی تکیه گاه میشود خم
میگیرد قلبم را این بی رحم پیچک غم
چرا من که سالهاست دچاری را آموخته ام...
به غمت عادت نکرده و در غمت سوخته ام؟
نمیترسم ازین آتش، غمم از سوختن نباشد
می هراسم که خاکسترم بستری راحت نباشد
تو که چو شمع میدانم آخر بر من تکیه میکنی...
چرا برای من و خودت آرزوی سوختن میکنی؟
مبهوت مینگرند، چشمان خیره ام را، ستاره ها
چرا کز غروب بی پلک ترم من تا سپیده، آه...
در بنالد: "کسی نیامد؛ خجلم از نگاه لبریز انتظارت
پنجره نالد: "چه کنم برای دل بی قرارت؟
شکوه نکن ای دیوار از زدن سرم به تو
چه کسی را نالان باید؟... دلم یا تو؟
همه گویند تو سنگی... سختی... کاش از تو بود دلم
از عذاب این عشق تو هم گریستی... چه گوید دلم ؟