چه غزل گويم برايت، تو كه بی بهانه رفتی؟
تو مگر خدا نداری، كه در بتخانه رفتی؟
به مهتاب بگو كه ديگر حسد تو را نگيرد
كه افسوس تو زشت و خائنانه رفتی
به غزل بگو كه ديگر سراغ تو را نگيرد
كه تو از كنارم اكنون، به  ته  ويرانه رفتی
تو كه سرسبد گل بهاری، منم آن باغبان ساده
چه گنه سر زده از من كه تو از گلخانه رفتی ؟
آخر اين شب سياهي  به كجا رساند مارا ؟
من هم سر به شب نهادم  تو كه از كاشانه رفتی
من كه اهل  می نبودم،  تو به من  می  را شناختی
تو مرا مست كردی،  عاقبت مستانه رفتی
مگر در اين سينه؛ ای زيبا تو دلی داری ز آهن؟
كه چنين ساده و آسان و چنان جانانه رفتی؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:25  توسط محمد  | 

معلم چو آمد به ناگه کلاس ، چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخن های ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مدام و مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در انفوان شباب ، جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش ، بدین بی خبر بانگ ناله گشت

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود ، بجز آنچه دیروز آنی شنفت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یک پیکرند ، که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز تو کز

وای یادش نبود ، جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم ، به پایین بیفکند و خاموش شد

معلم بگفتا به لحن گران

که ای احمد کودن بی شعور ، نخواندی چنین درس آسان بگوی

مگر چیست فرق تو با دیگران

خدا یا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا که در این میان بود فرقها بین دار و ندار

بود فرقها بین یک من فقیر ، و آن کس که بی حد زر و سیم داشت

چه گوید بگوید حقایق بلند ، که از شرم خود بیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا ، چنین گفت زیر لب با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند ، و من بی وجودش نهم سر به خاک

همه هم قطاران من یک به یک به مال پدر تکیه دادند

و من به اجبار و از ترس، کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است

معلم بکوبید پا بر زمین

به من چه که تو درس ناخوانده ای

به من چه مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر پیش ناظم که او ، به همراه خود یک فلک آورد

کنم پر پینه پاهای تو ، به چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش شد ، چو او این سخن از معلم شنفت

به یاد آورش حرف سعدی و گفت

ببین یادم آمد کمی صبر کن

تامل خدا را تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این درد ، سکوتی بود که روزی به فریاد رسید و به جرم این فریاد برای همیشه چشم فرو بست

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 10:11  توسط محمد  |