تو هم مثل مني يا نه ؟

و گاهي از خدا دل ميكني يا نه ؟

تو هم وقتي كه از مشروب ِ‌ شعر و شور مي نوشي

به دنيا حرف ِ بد بد مي زني يا نه؟

به درد آبستني يا نه؟

تو هم ديوانه اي آيا ؟

براي سوختن پروانه اي آيا ؟

تو هم وقتي كه مي رقصد به روي گونه ات اشكي

دچار ِحسرت ِ يك شانه اي آيا ؟‌

به مردن قانعي آيا ؟

منم مثل توئم ، آري

اسير روزمرگي هاي تكراري

منم مثل تو

خورشيدم كبود از تركه ي شب شد

گرفتارم، گرفتار ِ‌ گرفتاري

اسير ِ‌رنج اجباري

دلم تنگ است از دوري

بميرد كاش اين لحظات ِ رنجوري

عجب سخت است اندوه ِ‌ضخيمي در دلت باشد

و با اين زخم ِ‌مهلك باز مجبوري بخندي كاملا زوري

من از اين خنده بيزارم

هميشه پشت ِ خنده گريه مي بارم

پر از اشكم،

پر از آهم،

پر از سرگيجه ي مزمن و

دارم گيج گيجي واژه مي كارم درون ِ شعر ِ تبدارم

تو از حال من آگاهي

تو ميداني چرا بد مي شوم گاهي

كه انگاري به روي بخت ِ من يك بختك افتاده

منو يك مشت فكر ِ درهم و واهي

از این دردم نمی کاهی ؟

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1393ساعت 9:9  توسط محمد  | 

لولیان ِ ساکن ِ گیج گاه !
یکی یکی شاعر می شوند
و سرم گیج می رود
وقتی که سپید می خوانند
- در عمق آینه -

دیگر شک برده ام بر عدالت ِ مهرت ، مهربانو
ای بانوی ستارگان ِ  ترازو بر دست !
که این چنین سرما زا  ،
چشم میگردانی
و زمستان می تکانی !

حال که دست بر دستان برودت می سایی
دست از آستین ِ ذهنم بردار .
اندوه من از برفی نیست
که بر عمق آینه می نشانی !
کهولت آینه هرگز جانم را نمی کاهد

تمام ِ حسرتم
از عشق ِ تازه ایست که در دلم
حکم ِ تعلیق خورده است !

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1392ساعت 9:44  توسط محمد  | 

بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر

تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی

دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟

مگر چه می شود ؟

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟

من به همکلامی با کاغذ

و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم

تو رضایت نمی دهی ؟


باور کن گریستن تقدیر تمام من است

دیگر به کجای ابرها بر می خورد

که من هم بی امان برای تو ببارم ؟

می بخشی  نازنین

همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم

اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد

دیگر برو   

دل نگران هم نباش

پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد

قول می دهم فردا کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم

در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی

مرا خواهی دید

قول می دهم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:49  توسط محمد  | 

این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
 شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
 برای یک دیگر اعتراف کنیم
 که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
 نه
 باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
 ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
 در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
 که تک و تنها
 در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
 سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
 مسافران
که از آن راه آمده اند
 می گویند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
 آن خانه
 در زیر آوار گلهای اقاقیا
 گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
 سخن از
 گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
 گذشته
 برای من تسلی است
مرا می بخشید 

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:4  توسط محمد  | 

در حوالی ِ لبخند ِ قوز کرده ام
آرام تر پلک بردار به رفتن 
بنشین
کنار شب ِ  پلاسیده ی  بی خورشید
بی آنکه دهانت شکل ِ خواب بگیرد !

به من نگاه کن
هیبت مردی که قد می کشد در چشمت ،
مردی  که تمام ِ شب
جرعه نوش بوده  از
اندوه ِ پنجره ای تر از تاریکی  
و حالا خنده  بالا می آورد
به همت ِ  انگشت ِ اشاره ی  جنون

شاید تو بدانی کدامم 
بگو
نقش ِ  یخ بسته ی کدام  سلامم   ؟
که دست ِ صدایم هرگز به آسمان نمی رسد
و لبانم
در آه ِ حسرت خوشه ی خورشید خشکیده است

لبخند ِ نقاشی شده از برق ِ صاعقه ام شاید ؟!

اصلا
لبان ِ ترک خورده ی کدام  شکوفه ام به راستی
که در زمهریر نیز آغوش گشوده ام 
اینگونه  که می بینی
شکفته ام به تبسم
در برف
دیوانه ام  بانو   ؟

دیوانه ام
آری ...
و دوان
پی ِ ابری که خورشید را زیر بغل گذاشته و ُ می دود
و من چقدر دیوانه ترم حالا  ....
دیوانه تر از آنم
که کودکی ام  را هنوز در جا مدادی ام تیمار میکنم
و آرزو  می لرزانم
در گوش ِ پرّه های دوچرخه !

این آخرین آرزوی من است  که می چرخد و ُ  می لرزد !
قبل از آنکه عشق را بزرگ شوم
و دریابم
فاصله زخم ِ ناسور ِ صبر ِ ثانیه هاست

آه ...
کاش خورشید در همین خیابان ِ  پشتی دکه داشت
تا جای سیگار و سرفه
تنها یک پنجره صبح می خریدم
این
آخرین آرزوی من است  .....

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1390ساعت 10:59  توسط محمد  | 

کاش می دیدی  !

تنها یک تصویر
از پنجره چشمت
کافی بود
تا مرا شاعر بخوانند
و هورا بکشند برایت در شعر !

حالا دیگر 
نه دربند می خواهم
نه درکه
دیگر آلوی هیچ یادی
خاطرم را آب نمی اندازد !
قلمرو ِ همین میز مرا بس
وقتی در آسمان ِ شیشه ای
چشم می پرانم !

نمی خواهم هیچ پرنده ای بداند
در حریر ِ آبی ِ اوج
بر پرتو ِ گیسوان ِ کدام ستاره خواهم نشست !
می ترسم چشم ِ پروازم را
چشم بزنند

بگذار
تا وقتی از ماه گذر نکرده ام
نامت
در بستر ِ شعرم نهان باشد
از تاریکی ناگهانی روز می ترسم
از تو چه پنهان ، دیشب
در ته مانده ی قهوه ی خوابم

نقش ِ تبانی ِ ماه با خدا می رقصید

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1390ساعت 2:26  توسط محمد  | 

با همین  کام  
که چراغ می شود سیگار در سرم
می آیم  تا تو ،
 
از پنجره ی رو به دیواری
که لبخند خسته ات را 
مومیایی کرده است
در حافظه ی چشمان ِ بسته ام
آه ....
 
چشم بسته می بینم
مردی با نفسهای عریان 
حفر میکند پای چشمهای تو را
و من ناگزیر
با گوشه ی عرق کرده  دامنت
-از حرارت انار -
خنده ام  را پاک  میکنم
تا گلوی  تمام ِ یادها
با  طلایی ِ  حلقه ی دستت  
حلق آویز شود  !
 
حالا خوب می فهمم
چرا در کوچه های خیال
زیر پای لنگ ِ خاطره
سنگ فراموشی ریخته ای !
+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1390ساعت 16:1  توسط محمد  | 

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!

+ نوشته شده در  یکم مهر 1389ساعت 12:16  توسط محمد  | 

با خورشيد در کوچه های قديمی
دست در دست می روم
و با هر خاطره سخنی می گويم
کاش آرامش, تابستانی را
از آن کوچه های کويری
تا به اين بهاران, تنهايی
راهی بود 
کاش
هر لحظه را
نه دو راهی بود

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1389ساعت 12:4  توسط محمد  | 

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم
همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ی آن بالا
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد
که تا تمام نشود، زندگی نمی آيد
در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم
همان باغچه و همان بام
برگشتم تا کاری را تمام کنم
نشد
گم شدم ميان دالانهايش
بی زندگی برگشتم
و مرگ هنوز نيامده است
در همه ی خوابهايم
مرگ در می زند.

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:53  توسط محمد  | 

مرا به میهمانی چشمانت دعوت کن
و برایم گلدانی بیاور
می خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند
هر گاه که...
پیچک سبز دلم
تمام خانه ام را گرفت
فریاد خواهم کرد


نگاه کن
تمام خانه ام همرنگ چشم توست
...

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1389ساعت 18:39  توسط محمد  | 

شب، شبي بود غم‌انگيز كه آزارم داد
خلوتي بود غم‌آميز كه آزارم داد
كاسه‌اي دست تو و باقي اين ظرف تهي
دلم از صبر تو لبريز كه آزارم داد
فصلها يك غم مبهم شد ومن
خسته از حسرت پاييز كه آزارم داد
 آخرين عابر اين كوچه منم
سايه‌يِ پشت سرم نيز كه آزارم داد
دردهاي دلِ تنهاي من از شعر بپرس
از غزل حس گلاويز كه آزارم داد
ماه هم ديد كه خاتون غزلهاي شبم
نيمه شب بر در دهليز كه آزارم داد
لحظه‌ي شرجيِ ديدار تو آميخته بود
با سكوت شب شاليز كه آزارم داد
 بعد از آن آه خودت مي داني
اين همه غصه‌يِ يكريز كه آزارم داد
خاطراتم به فراموشي مطلق پيوست
غير يك حرف و يك چيز كه آزارم داد

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1388ساعت 10:38  توسط محمد  | 

امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1388ساعت 15:59  توسط محمد  | 

باران دوباره كوفتن آغاز كرده بود
بر شيشه هاي پنجره ي كوچك اتاق
خاكستر سپيد هزاران خيال دور
 دامن گشوده بود به ويرانه ي اجاق
 من آمدم به سوي تو ، بي هيچ آرزوي
 بي هيچ اشتياق
 زاغان ، درون كوچه ي تاريك آسمان
پر مي زدند مست
اين ، نعره مي كشيد كه دست سياه شب
 خورشيد را ربود
آن ، نعره ميكشيد كه مشت درشت كوه
 خورشيد را شكست
 پوشيده بود چشمه ي ماه از غبار ابر
 شب ، كور بود و پنجره كور و ستاره كور
 مي سوخت در اجاق فرزوان چشم تو
رؤياي روزهاي خوش و قصه هاي دور
برخاستي كه حلقه كني دست خويش را
 بر گرد گردنم
اما دلم به گفتن حرفي رضا نداد
تا پرسم : اين تويي و ، تو گويي كه : اين منم
يك لحظه بي اشاره و يك لحظه بي سخن
با هم گريستيم
 يك لحظه در كنار هم و بي خبر ز هم
مانديم و زيستيم
باران گريه كوفتن آغاز كرده بود
 بر شيشه هاي پنجره ي ديدگان تو
چون بغض در گلوي شب بي صدا شكست
 آميخت سرگذشت من و داستان تو
 ما چون دو برگ همزاد از شاخ يك درخت
 بر خاك ريختيم

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط محمد  | 

پاييز اگر آمده باشی

برگها زرد شده اند ديگر

از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند

پاييز اگر آمده باشی

يادمانی از بهار نمی يابی

که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است

برگهايی که با بهار آمده بودند

با پاييز رفتند

پاييز اگر آمده باشی

زمستان در انتظار تست

می رسد پيش از آنکه اميد به بهاری باز جوانه زند

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت 12:52  توسط محمد  | 

تو به من خيره شدي
تو به من مات دوختي
تو كه با نگاهت در شعر من سوختي
از طپش تنهايي سكوتم بر تو خيره شدم
آن زمان كه تو را از بر خواندم
در ذهنت تيره شدم
به شكل خاكستري شعرهايم در نگاهت پاك شدم
در نفسهايت حذف شدم
من كه در هر ثانيه با تو ثبت شدم
اكنون در بادم
مثل شعله اي در باد بي يادم
من تو را از بر خواندم
من كه در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپايي از نفرت درك كردم
در گرماي تنت لذت هوس را لمس كردم
در حضور دردم حضورت را حس نكردم
همين لحظه بود كه تو را از شعرم حذف كردم
لحظه اي رسيده است
از نوع حسرت ها
فرصتي ازفاصله ها
زماني به شكل خاطره ها
به ديروز خيره مي شوي
تكرارش مي كني
اين تكرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
ديروز را از بر كن
فردا را پر پر كن
كه فردايي نخواهيم ديد
كه فرداها همه بي بنيادند
+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 12:55  توسط محمد  | 

کلبه اي خواهم ساخت

توي دشت تاريک شده و مغرور چشمانت

آتشي مي سازم

تا که روشن کند اين شب تاريک و سياه

تا که دود بماند روي ذهنت باقي

تا که اينبار با هم بشويم خاکستر

آخر اين ابر خالي مي کند اين بغض سنگين شده و اخمش را

خواب مي بارد توي اين دشت تاريک نگاه

خوابي پر از وسعت بي اندازه و بي رحم خاطره ها

جاي پايش اشکي ست

لب دروازه مسدودشده در چشمانت

محبوس شدم من امشب

هاي اي افسونگر

حجم خون ميشکند سد شفاف شده وشيشه اي چشمت را

گويي اين بار اين سيل

مردم چشم تو را خواهد شست

و تنها من آنجا هستم

مي نشينم مسرور

مهيا مي کنم نغمه اي از لرزش و

عاقبت مي گردم سوي قلبت راهي

تو خودت ميداني

در کلبه سوخته ي من در چشمت

هيچ نشاني نمانده ست از من باقي

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:38  توسط محمد  | 

جهان در عین پیوستگی به طور جذبه آوری گسسته است
مثل اقیانوس ها که قد کشیده اند بین ما
اگر چه فاصله مان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب
بیگانگی در عین یگانه بودن
نشانه ها گم نمی شوند
چشم هایت را به تاریکی عادت
بده ،
با تو هیچ
و تمام می شوم با تو من

 

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط محمد  | 

صدایی که می شنوی

بغض مانده در گلوی من است

این صدا

صدای پریشانی و

ریزش برگ های پائیزی من است

تو بگو

ای چکاوک شوخ طبع ایستاده بر شاخه ی بهار

زچه روی خاموشی و

سخن نمی گویی؟

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 9:16  توسط محمد  | 

من کـــه ایــن را گفـــتــم
انتظار حرف اول زندگی است
حرف آخـــر هــم ایــن
ته خط واژه پایانی نیست
ماه،زمین ،مهر ،فلک منتظر است
جهان در تبیک رســـتاخیز
و در این ترس در این اندیشه
که زمان در کدامــــین لــحظه
تن به حبس نفسش خواهد داد!
مــن که ایـــن را گــفــتم
که افق دورترین معجزه است
زمین خواب زده می گــردد
و تـــه قــلبم را
به پر شب پره می پیوندد
مــن افــق را رفــتم
لیک در این راهترین بی راهی
سر از عطر خاطره در آوردم
من از نفرین این خاطره ها پژمردم
و تو نفرین شده تراز قلبم
نقطه آغاز کـدامین فــــردا
سر این قصه، سر این راه دراز افتادی
و اما قــــلـــبم!
که دلش را به آرامش یک تاریکی
به تماشای سکوت رویا می بــازد
سر دورترین فاصله ها منتظر می ماند

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1387ساعت 10:20  توسط محمد  | 

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید اینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در اینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!?
+ نوشته شده در  چهارم مهر 1387ساعت 9:44  توسط محمد  | 

من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
 رو به روی کبوتری که از غروب می وزید
 چشم به راه آوازی که دریا
 از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود
 به یقین می دانی به چه فکر می کردم
 گفته بودی
 خودت با دریا کنار بیا
تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند
من کنار دریا می ایم ، من با دریا کنارمی ایم
من با باد ، با باران ، با ایینه و زمستان
 من کنار تو می ایم ، من با تو کنار می ایم
 من با هر چه آسمان سرکوب شده
 و هر چه سنگسار ایینه و مهربانی
 و هر چه منطق بی دلیل
 کنار می ایم
تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز که بوی تنباکو می دهد
چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام
می خواهم انکار کنم که شاعرم
 و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد
 من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم
 کسی که امروز کنار تو می اید
یک مرده ی منطقی است
 حالا می توانی آسوده باشی
 من کنار تو آمده ام
 من با تمام تو کنار آمده ام
+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط محمد  | 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم » باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:59  توسط محمد  | 

ای شراب ناب آمال آرزوهای من،
ای کمین کرده در مخمل و یاسمن،
ای صاحب تمامی احساس من، گمان مبری که بر نوشیدنت شک کرده ام،
ولی با این کار ننگ را بر پیشانیت حک کرده ام،
حالیا،
من کجا و تو کجا؟
تهیدستی من کجا و بالا نشینی تو کجا؟
نا امیدی من کجا و عشرت گذینی تو کجا؟
از کجا که تو چالاک و روان را ماندگار پیری نکنم؟
یا تو را بر سر دار فقیری نکنم؟
چنان جان باخته توام که نخواهم تو را مرداب کنم،
چنان دیوانه توام که نخواهم تو را خواب کنم،
ای دلبر بانو گرت این حادثه را در طلبی،
تو بدان یوم دگر زین هوست در غضبی،
میدانم عاقبت این عشق چیست،
فرومایگی بندگی شرمندگیست،
من میسوزم چو آتش این عشق در برم است،
وگر بی پروایی کنم سهم تو خاکسترم است،
من اگر بهره تو یک شب خواستم؛ جای تب نیست،
ولی آخر این حرف یک شب و صد شب نیست،
جز این دل من دارایی ندارم،
وز تو من تمنایی ندارم،
کیم من که تمنا کنم قامت آن زیبا را،
به چه جرات شکنم حرمت آن رعنا را،
چه شرابی من نثار چشم خمار تو کنم؟
آره باید خودمو غصه دار تو کنم،
من آخه دلم نمی یاد تو با غم همخانه بشی،
شریک غصه های من دیوانه بشی

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط محمد  | 

چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستی
با همان بالهایی که دیگر ندارم
خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند
پروانه نیستم هنوز
چه خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب
اما
پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی

" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "
دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟
می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است
می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک...

دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیال و خاطره و امید
سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
دلم نمی آید
تنهایش رها کنم

راستی
اگر
بماند برای مجالی دیگر

شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:49  توسط محمد  | 

من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یأس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
تنها و سرگردان رها در باد می رفتم
معصوم و کودک وار در ساز می رقصم
سازی که نغمه اش زوزه سگ هار
ترانه اش ناله گربه ماده همسایه
خواننده اش زنده بگوری در خاک !
سازو ترانه کوک نیستند
دلیل را بایست از گربه نر پرسید
هیچ میدانی چرا ؟
در شبی که سازش کو ک نیست
رقص می کردم با سایه ای افتاده برروی دیوار
سایه ای که از من نیست و هیچ نمی دانم که کیست !
او مرا می بلعید ...
او مرا می نوشید ....
روح مرا می مکید ...
من در کنارش معصومانه ایستاده بودم
شکل اولین روزی که با تو بودم
مثل اولین شبی که هنوز جنینی بودم
سایه نغمه سر داد :
ای مرد ! چقدر بی احساس !
در جوابش گفتم : احساس می خواهی چه کار ؟
گفت : برای عشق بازی با یار !
در تفکرم جاری شد این چیست که امشب مرا بر هم زده است
این فرشته از کجاست ؟
به آهستگی زدم بر سیگار
و از حلقه های دود سیگار طرح سایه بر هوا نقاشی شد
احساسم بر هم ریخت
چهره ام آشفته تر شد !
ناله گربه ماده همسایه تند تر شد !
مرا یاد شبی انداخت که کودک متولد شد !
سایه مرا می رقصاند
او به من می فهماند که نباشم مثل آوار
او به من می فهماند که باشم مثل گل آفتابگردان
من به او گفتم : از گل بیزارم
از بوی خوش گل تعفن دارم
من به او گفتم : من با یاس دلبندم
تو به شهوت پابندی
من به درد پیوندم
تو به عشق می گندی !
من گستاخ تر از همیشه فریاد می زدم
سایه هر جایی تو مرا می فهمی ؟
من به درد می گندم
تو مرا می فهمی ؟
سایه نگاهش بر لبانم دوخته شد
گیج و گم و مبهوت
تنش را از تنم پس می زد
او مرا چک می زد !
یاد اولین تنبیه خشک استاد ادبیات افتادم
به جرم آنکه گفتم از سهراب بیزارم
او مرا چوب می زد !
صدای ناله گربه ماده قطع شده
انگار گربه نرهم ارضا شده
ضربه های سیلی سایه هم قطع شده
شب من رام تر شده
می دانی ! آب دهانم خشک شده
می بینی ! جوهر خودکارم تمام شده
من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یاس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت 9:7  توسط محمد  | 

همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کجایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری ناگزیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1386ساعت 12:49  توسط محمد  | 

پیچک صفت کمرم بی تکیه گاه میشود خم
میگیرد قلبم را این بی رحم پیچک غم
چرا من که سالهاست دچاری را آموخته ام...
به غمت عادت نکرده و در غمت سوخته ام؟
نمیترسم ازین آتش، غمم از سوختن نباشد
می هراسم که خاکسترم بستری راحت نباشد
تو که چو شمع میدانم آخر بر من تکیه میکنی...
چرا برای من و خودت آرزوی سوختن میکنی؟
مبهوت مینگرند، چشمان خیره ام را، ستاره ها
چرا کز غروب بی پلک ترم من تا سپیده،  آه...
در بنالد: "کسی نیامد؛ خجلم از نگاه لبریز انتظارت
پنجره نالد: "چه کنم برای دل بی قرارت؟
شکوه نکن ای دیوار از زدن سرم به تو
چه کسی را نالان باید؟... دلم یا تو؟
همه گویند تو سنگی... سختی... کاش از تو بود دلم
از عذاب این عشق تو هم گریستی... چه گوید دلم ؟

+ نوشته شده در  دوم آذر 1386ساعت 11:41  توسط محمد  | 

ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
 دیدی آن جامی که من پر کردمش ، بر خاک ریخت ؟
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
 یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت
امشب آن ایینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شرب افتاده است
پیش چشمانم جز این ایینه دلگیر نیست
آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
شاد باشی هر کجا هستی ، که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
 عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز
+ نوشته شده در  دوم آبان 1386ساعت 19:9  توسط محمد  | 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز 
 
همین فردای افسون ریز رویایی
 
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 
ای افسوس
 
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

+ نوشته شده در  نهم مهر 1386ساعت 22:38  توسط محمد  |